دسته‌بندی‌ها

توجه : تمامی مطالب این سایت از طریق ربات جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران توسط آیدی موجود در بخش تماس با ما، به ما اطلاع داده تا مطلب حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).
خدا نی نی سایت

خدا نی نی سایت

sepied مدیر استارتر عضویت: 1396/01/20 تعداد پست: 3090

عنوان باورتون در مورد خدا 6533 بازدید | 35 پست میخوام بدونم چه باوری دارین و چه تاثیری تو زندگیتون داشته این باورمثلا من همش باور میکنم که دعاهام برآورده نمیشه و همیشه همینجوره چون یه باور در مورد خدا دارم اینه که خودش هر کاری میکنه 1396/09/14 | 12:42 0 نفر لایک کرده اند ... گزارش تاپیک نامناسب

86 مدیر استارتر عضویت: 1396/06/16 تعداد پست: 1269

عنوان داستان زندگی من و معجزه خدا 38966 بازدید | 139 پست 16ساله بودم یه دختر دبیرستانی شلوغ و شیطون.نزدیک امتحانات پان ترم سال دوم دبیرستان بود که یه روز توی راه متوجه شدیم یه پسری داره تعقیبمون میکنه و تا در خونه اومد. دوروز بعد همسایه مون اومد خونه و گفت که دو تا خانوم برای تحقیق از دخترتون اومدن و پیام دادن که دوروز دیگه میان خواستگاری... روز خواستگاری من امتحان ریاضی داشتم فرداش و اصلا به خودم نرسیدم آخه قصد ازدواج نداشتم و وقتی مادر و خواهر پسر اومدن خونه مون با همون وضع بهم ریخته اومدم نشستم خواهرش گفت داداشم مشکلی با درس خوندنتون ندارن و من بلبلی کردم و گفتم ولی من مشکل دار م من ازدواج کنم نمیتونم درس بخونم.مامانم ازشون پرسید کی دختر مارو معرفی کرده و خواهرش گفت داداشم خودشون پسندیدن و آدرس مغازه داداششو داد تا مامانم برا تحقیق برن.گفتمتون که منم شیطون بودم حسابی فرداش که رفتم مدرسه به دوستم گفتم یه پسری اومده خواستگاری که خودش منو پسندیده بیا بریم ببینیم کیه و رفتیم و از در مغازه ش رد شدیم اونوقت بود که در کمال ناباوری دیدیم این همون پسریه که چند روز پیش دنبالمون اومده بود و وقتی دیدمش چقد از چهره ش بدم اومد یه پسر سبزه با صورتی پراز جوش های گنده .چند روز بعد دوباره مامانش زنگ زد و مامانم دوباره جواب منفی داد. اما از روز بعد هر روز دنبالم میومد صبح در مدرسه واستاده بود و ظهر تا در خونه مون پشتم بود و تموم راه من به خودم بدو بیراه میگفتم که چرا این پسره زشت بیوفته دنبالت...تابستون اومد و من کلاسهای کامپیوتر میرفتم یه ماهی از تابستون گذشت که دوباره زن داییش اومد خونه مامانم و بحث خواستگاری رو پیش کشید و ما دوباره جواب منفی دادیم... اما تو راه کلاسهای کامپیوتر باز منو دیده بود و باز همون ساعت ها سر راهم سبز میشد بالاخره یه روز اومد جلومو گرفت و گفت من خواستگارتونم و خیلی دوستتون دارم من بدون تو میمیرم و شروع کرد به گریه کردن اون اشک ریخت و من اولین باری بود که میدیدم یک پسر از فرط عشقش برام اشک میریزهدلم براش سوخت و نمیدونم چرا دلم نرم شد. از اون روز دیگه وقتی پشت سرم میومد ناراحت نبودم بعد یه مدتی شماره خونه مونو از 118 گرفت و زنگ زد خونه و با هم حرف زدیم و بهش قول ازدواج دادم ولی مشکل اینجا بود که خانواده م راضی نبودن من تازه میرفتم سوم دبیرستان و اون زمان کلی خواستگار دکتر و مهندس داشتم پس پدرم اجازه نمیداد با یه پسر که دیپلم هم نداره و مغازه داره ازدواج کنم سرش جنگیدم با همه با پدر عزیزتر از جانم با مامانم با دایی هام...و بالاخره بعد از یک سال پدرم که حریف من نشد موافقت کردکه بیان خواستگاری و اومدن پدرش مادرش و خواهر بزرگش صحبت از مهریه شدو پدرش تا ساعت دو شب نشست و زیر بار هیچ کدوم از خواسته های ما نرفت فقط گفت صد سکه چون باید استطاعت پرداخت را داشته باشیم و پدرم ناامیدانه برگه رو پیش من آورد و گفت اگه این پسرو میخای امضا کن اگه نه الان همه شونو میندازم با اردنگی بیرون و من ناباوراز این مهریه کم امضا کردم پدرم دستمو گرفت و گفت شش ماه دیگه پشیمون میشی و برمیگردی من از هرکسی تحقیق کردم گفته این پسر تعادل روانی نداره. همسرم دنیامه ❤❤دخترم فردامه❤❤ 1396/10/18 | 14:06 11 نفر لایک کرده اند ... گزارش تاپیک نامناسب

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب